تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد...




















تا شقایق هست زندگی باید کرد...

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که :زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.

دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود،
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود.

چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست:
این خانه را تمامی پی روی آب بود.


پایم خلیده خار بیابان .
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه.
لیکن کسی ، ز راه مددکاری،
دستم اگر گرفت، فریب سراب بود.

خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید:
کندی نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به کار روز نشاطم شتاب بود.

آبادی ام ملول شد از صحبت زوال .
بانگ سرور در دلم افسرد، کز نخست
تصویر جغد زیب تن این خراب بود

اصلا نمی دونم... نمی فهمم... گیج گیجم نمی دونم دارم کجا میرم به سمت چی
همه چیز برام سخت شده حتی نوشتن توی وبلاگ
قبل از این که وبم رو تعطیل کنم هر روز آپ می کردم واسم خیلی راحت بود اما حالا نه
 شاید چون می خوام وبلاگم یه موضوع داشته باشه، واسم مهم باشه چون حرف های دلم رو می خوام بنویسم
حرفای بعضی ها حرفای دلمه حرفای خودمه
فعلا نوشته ای از خودم نمیذارم
و فعلا همین

این روز ها همه چیز حال آدم را می گیرند حتی حال سخن گفتن بعد از این همه مدت
و
همیشه که نباید حرفی برای گفتن باشد
بعضی وقت ها سکوت خودش دنیایی از حرف است
پس همیشه دنبال این نباش که طرف مقابل برایت حرف بزند و تو شنونده اش باشی
سعی کن بتوانی سکوت را ترجمه کنی.

تو می تونی سکوت من رو ترجمه کنی؟

توضیح اضافی:عوض کردن اسم وبلاگ برای ریخت خاطرات تنفس صبح در سطل زباله
و باور این که من واقعا حالا یک دنیای دیگر دارم
و باید با وضعی برای خودم درست کرده ام زندگی کنم
بود
با امید
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin