تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد...




















تا شقایق هست زندگی باید کرد...

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین

خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد

ما ز اقلیمی پاک

که بهشتش نامند

به چنین رهگذری آمده ایم...

گذری دنیا نام

که ز نامش پیداست

مایهء پستی هاست...

ما ز اقلیم ازل

ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم

چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم

ما در آن روز نخست

تک و تنها بودیم

خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخنی از پدر و مادر دلبند نبود

یک زمان دانستیم

پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست

خواهر و همسر دلبندی هست

 

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:

روزی از راه رسید

که پدر لحظهء بدرودش بود

ناله در سینهء تنگ

اشک در چشم غم آلودش بود

جز غم و رنج توانکاه نداشت

سینه اش سنگین بود

قوت آه نداشت

با نگاهی میگفت:

پس از آن خستگی و پیری و بیماریها

ای پسر جان بدرود

ای پسر جان بدرود

لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه

اثری هیچ نبود

پدرم چشم غم آلودهء حیرانش را

بست و دیگر نگشود......

 

زند گی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد:

روزی از راه رسید

که چنان روز مباد....

روز ویرانگر سخت

روز طوفانی تلخ

که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت

زورق کوچک بشکستهء ما

در دل موج خروشندهء دریا افتاد

کاخ امید فرو ریخت مرا

مادر از پا افتاد.

در نگاهش خواندم

مادر خسته تن خسته دلم

زمن آهنگ جدایی دارد

حالت غمزده اش

چشم ماتم زده اش با من گفت :

که از این بند گران عزم رهایی دارد....

 

مادرم آنکه چو خورشید به ما گرمی داد

پیش چشمم افسرد

باغ سر سبز امیدم پزمرد

اشک نه ، هستی من

گشت در جانم و از دیده به رخسار دوید

مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم :

آفتابم ز لب بام پرید.....

 

 

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد :

لحظه یی می آید

لحظه یی صبرشکن

که یتیمی سرراهی گرید

پدری نیست که گردی ز رخش برگیرد

مادری نیست که درمانده یتیم

جای در دامن مادر گیرد.....

 

 

زندگی دفتری از خاطره هاست :

بارها دیده ام و می بینم

مادر اشک آلود

با نگاهی پردرد

چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است

و ز تهی دستی خویش

بهر تنها فرزند

سالها حسرت و ناکامی اندوخته است

پشت سر می بیند

دشت تا دشت ، غم و غربت و سرگردانی

پیش رو مینگرد

کوه تا کوه پریشانی و بی سامانی

من بجز سکهء اشک

چه توانم که به پایش ریزم؟

نه مرا دستی هست

که غمی از دل او بردارم

نه دلی سخت کزو بگریزم

 

 

ما همه همسفریم

کاروان میرود و میرود آهسته به راه

مقصدش سوی خداست

همه از سوی خدا آمده ایم

باز هم رهسپر کوی خدائیم همه

ماهمه همسفریم

لیک در راه سفر

غم و شادی به هم است

ساعتی در ره این دشت غریب

میرسد " راهرویی خسته " به " خرم کده "یی

لحظه یی در دل این وادی پیر

میرسد " همسفری شاد " به " ماتمکده"یی

 

 

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین

خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد

یکنفر در شب کام

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم

عمرمان میگذرد

وز سر تخت مراد

پای بر تختهء تابوت گذاریم همه

ما همه همسفریم

پدر خسته به راه

مادر بخت سیاه

سوگواران پسر و دختر تنها مانده

عاشقانی که ز هم دور شدند

دخترانی که چو گل پزمردند

کودکانی که به غربت زدگی

خفته در گور شدند

همگی همسفریم......

 

تا ببینیم کجا ، باز کجا

چشممان بار دگر

سوی هم باز شود؟

در جهانی که در آن راه ندارد اندوه...

زندگی با همهء معنی خویش

از نو آغاز شود.....

 

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین

خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد......



برگرفته از وبلاگ آتین

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

خداوندا به من قدرتی عطا کن که چون قلم را برداشتم جز حقیقت ننویسم و چون قلم از دستم بیانداختند جز حقیقت بازگو نکنم و چون دهانم را بستند برای عدالت به پا خیزم و چون پاهایم بریدند به بدی ننگرم و اگر چشمانم را بروی بدی باز کردند توبه کنم که تو توبه پذیری.

خداوندا بنده گنه کار توام می دانم...می دانی. نمی توانم بین تو و این دنیا انتخاب کنم اگر تو را انتخاب کنم تو را برای همیشه دارم و اگر دنیا را... تنها برای حال.

کاش می شد تو را در حال نیز داشت و دنیا را برای همیشه.

خود حقیقت را می دانم اما این دنیای رنگارنگ مرا شیفته خود کرده به من قدرتی عطا کن تا بتوانم از آن دل بکنم.

خداوندا چون تو در کنار منی من در کمالم و چو از من بگذری به سوی زوال چشمان گریان مرا دریاب.

گناه می کنم تو ببخش.توسنی می کنم چشم بپوش. توبه می شکنم روی بر گردان که من به لطف تو ایمان دارم.

خداوندا می ترسم...آری از مرگ می ترسم برای من دل کندن از این دنیا سخت و رسیدن به تو شیرین.شیرینی دنیا مجال فکر کردن به تو را هم حتی به من نمی دهد.

خداوندا از هیچ آمدیم لطفی کن تا به هیچ بازنگردیم.

خداوندا در این دنیا هرچه کردم برای دنیا کردم قدرتی بده تا لحظه ای کاری برای تو کنم...

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

 

 

دلم را ورق زدم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من ....

- من شعرهایم که من هست و من نیست -

به دنبال نامی که تو ....

- توی آشنا - ناشناس تمام غزلها -

به دنبال نامی که او ....

به دنبال اویی که کو؟

 

           مرحوم قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

مگه میشه از قیصر امین پور هم شعر نذاشت؟


فال نیک

 

شیرین گفتی:غزل بگو چه بگویم؟ مجال کو؟

من،برای غزل شور حال کو؟

پر می زند غزل به هوای دلم،ولی

گیرم هوای پر زدنم هست،بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشای فال کو؟

تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟

نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلام
خوبین؟
من یه تصمیمی گرفتم
اونم اینه که
از این به بعد نام نویسنده رو به جای فاطی می ذارم
فاطمه
خوبه نه؟
چند نفر هم تا حالا بهم گفتن که بذارم فاطمه
از این به بعد بجای فاطی وقتی نظر می دم می نویسم fatemeh
بخاطر این انگیلیسی می نویسم که اگه براتون با اسم فاطمه نظر گذاشتن منو با اون یارو اشتباه نگیرید
نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

آن زمان که گلی می میرد
خارها دلتنگ ترین عشاق زمینند
و آن دم که لحظه می میرد
بشر غرقه در دریای مواج خاطره است
اینک شاعری می میرد
ستاره فرو می افتد
صحرا را سیل می برد
ماه را چاه
شبنم را باد
برگ را سرگردانی
دل را مرگ
جان را دردی جانکاه

زنده یاد قیصرامین پور
نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

عفاف گفت : مرا با برگ درخت زیتون مستور سازید

وقاحت گفت : مرا با نشان ها و امتیازات بیارایید

شرارت گفت : مرا با لباس نیکی و صلاح بپوشانید

رذیلت گفت : مرا با خلعت فضیلت افتخار دهید

خدعه گفت : مرا تاج امانت بر سر نهید

تزویر گفت : بالاپوش صدق و محبت را به دوش من اندازید

ظلم گفت : گوی و چوگان مسامحه را به من ببخشید

استبداد گفت : صورت آزادی را بر چهره ی من نقش کنید

اختلال گفت : مرا به زینت وظیفه مزین فرمایید

تکبر گفت : مرا به زیور تواضع مفتخر نمایید

 

اما حقیقت گفت :مرا برهنه بگذارید و هیچ پیرایه ای بر من مبندید زیرا من هیچگاه از برهنگی خود شرمسار نیستم
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin