تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد...




















تا شقایق هست زندگی باید کرد...

يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به 10 تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به 10 تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. 10 تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 4 تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست.
 
نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند


پ.ن 1: به هیچ کس نمی تونم خبر بدم
پ.ن 2: فکر کنم تا آخرخرداد هم اصلا نتونم آپ کنم
موفق باشید

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند.  یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.
آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.
وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!!!!!!


پ.ن 1: این بلاگفا چشه؟ دیروز صبح اومدم آپ کردم بعد که رفتم نگاه کردم دیدم تو وبم نیست ! (خوب شد خبر نکردم) بعدش هم دیدم که بعله وبم باز نمیشه مجبور شدم قالب رو عوض کنم تازه چند بار هم هرچی می خواستم وبم رو باز کنم می گفتservice unailable خود بلاگفا هم امروز هرچی می خواستم بازش کنم همین رو می گفت قالب رو که عوض کردم دیدم ای وای فونت و اندازه ی متنش اونی نیست که می خوام ! بعد دوباره که اومدم درستش کنم دیدم این دفعه بلاگفا ثبتش نمی کنه ! دیگه اعصابم داغووووووون شده بود 1 ساعت شایدم  بیشتر تو نت بودم نه به کسی نظر دادم نه تونستم آپ کنم

پ.ن 2: قالبش همون قبلیس اگه قشنگ تر پیدا کردم میذارم

پ.ن 3: حضور بیش از 80 درصد مردم در انتخابات و رای 24 میلیونی مردم به رییس جمهور مبارک باد !!!

پ.ن 4: فکر می کردید احمدی نژاد دربیاد؟

پ.ن 5: شاید فردا هم آپ کردم اما خبر نمیدم

پ.ن 6: وب خیلی ها باز نمیشه من چه کار کنم؟

موفق باشید

بای

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

اگر می توانستم


اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را
                       باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را
                    برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوه ها کر نبودند
اگر آب ها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک
                     یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور
                               از دور

                                       یک بار دیگر ببینم !


پ.ن 1: واقعا شرمنده وب خیلی ها باز نشد که خبر کنم

پ.ن 2: خواهش می کنم دلخور نشید

پ.ن 3: دعا کنید هر کی که می تونه کشور رو درست اداره کنه دربیاد

پ.ن 4: بلاگفا دیوونم کرد 

موفق باشید

نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

دردهای من

جا مه نیستند

             تا زتن در آورم

"چا مه و چکا مه" نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند تازنای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

                                           درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

                                           درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرورمن

تکیه گاه بی پنا هی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

                                    زخم خورده است

دردهای پوستی کجا ؟

درد دوستی کجا ؟

این سما جت عجیب

پا فشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سر نوشت

                        خون درد را

                                      با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت نا گزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ وبوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ وبوی غنچه رازبرگ های توبه توی آن

                                                                جدا کنم

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

 درد گفته است

دردهم شنفته است

پس در این میانه من

ازچه حرف می زنم؟

 

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم

                                                 زنده یاد قیصر امین پور


پ.ن 1: باور کنید نمی تونم زیاد بیام اگه خبر نکردم دلخور نشید  پس تا آخر خرداد خودتون سربزنید من گفتم که هر روز بیاید

پ.ن 2 : خیلی دلم گرفته خیلی این شعر قیصرامین پور رو هم برای دل خودم گذاشتم

دوهستون دارم

موفق باشید

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

چهار تا دوست كه 20 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون… : پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي 2000 متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي 2000 متري هديه گرفت.
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

يه زوج ۵۵ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.

زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه 10 سال از من كوچيكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد 70 سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!


پ.ن 1:قدیمیه ولی خوب اکشال نداره می خواستم طنز بذارم

پ.ن 2: تا آخر خرداد خیلی کم میام به همه هم نمی تونم سربزنم

پ.ن 3: فردا هم آپ می کنم اگه براتون ممکنه هر روز سربزنید چون ممکنه نتونم همیشه خبر بدم

پ.ن 4: دوهستون دارم زیاد تا

موفق باشید

نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلام دوستای گلم
خوبید؟
تو پست قبلی که برام نظرگذاشته بودید اصلا دوست نداشتید غمگین بنویسم
برای همین این دفعه گفتم طنز بذارم
اصلا حوصله ی خندیدن نیست ولی نمی خوام شما هم ناراحت شید
چند تا عکسه چون وبم دیر باز میشه تو ادامه ی مطلب گذاشتم
یکی دو ساعت دیگه هم به همه خبر میدم
برید ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

نه !
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
                                دیگر
                                در این زمانه دوست ندارم

انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
                                     یک روز خوش حال و بی ملال ببیند

زیرا
هر چیز و هر کسی را
                       که دوستر بداری
حتی اگر بک نخ سیگار
                   یا زهر مار باشد
از تئو دریغ می کند...

پس
من با همه ی وجودم
                        خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
                    کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
                        ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
        کاری به کار عشق ندارم!

نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

اما
با این همه
تقصیر من نبود
                   که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم
اصلا نه تو نه من !
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
                   که من
                         بد شدم !

نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

هنوز
      دامنه دارد
هنوزهم که هنوزاست
                         درد
                            دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شاخه ی خاک
و طعم میوه ی ممنوع
که تا تنفس سنگ
                    ادامه خواهد داشت

و درد
هنوز دامنه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سفر ایستگاه

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چه قدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام


وهمچنان
          به نرده های ایستگاه رفته
                                       تکیه داده ام



پ.ن 1: این شعرو چون فاطمه جونم(خورشید خانم) خیلی دوست داشت گذاشتم.
پ.ن 2: اینم مال قیصرامین پوره من که گفتم عاشق شعراشم.
پ.ن 3: قیصر امین پور توی یه تیکه از شعر درد واره هاش میگه:
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

انگار این تیکه رو برا من گفته
ای کاش...

دوستون دارم
موفق باشید

نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

دست عشق از دامن دل دور باد

میتوان آیا به دل دستور داد؟


می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود ایست!

باد را فرمود باید ایستاد؟


آن که دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد


خوب میدانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایت داد

پ.ن 1: شعرش مال قیصر امین پوره من عاجق شعرای قیصر امین پورم

پ.ن 2: توی یکی از شعراش میگه:


تلقین

این روز ها که می گذرد شادم

این روز ها که می گذرد شادم

که می گذرد این روز ها

شادم که میگذرد...


فقط باید به خورم تلقین کنم که شادم ولی...

پ.ن 3: اگه دیر خبر کردم یا اصلا خبر نکردم ببخشید

دوستون دارم

موفق باشید

نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمامی حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود ما از بچگی باهم بزرگ شدیم و منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و سیاه اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد وجزوه جلسه پیشو خواست.من جزومو بهش دادم .بهم گفت: داداشی متشکرم .

میخوام بهش بگم.... میخوام که بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟

تلفن زنگ زد.خودش بود .گریه می کرد.دوست پسرش قلبشو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.منم این کارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن سه بسته چیپس خواست که بخوابه به من نگاه کرد و گفت:متشکرم  داداشی

میخوام بهش بگم...میخوام که بدونه...من نمی خوام فقط داداشی باشم...من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:قرار به هم خورده اون نمی خواد با من بیاد.من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما بهم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی همراه نداشتیم با همدیگه باشیم.درست مثل یه خواهرو برادر.ما با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون کنار در خروجی ایستاده بودم تمام هوش وحواسم به اون لبخند زیبا و چشمای چون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد من اینو می دونستم.به من گفت متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم متشکر داداشی

میخوام بهش بگم...میخوام بدونه...من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟

یه روز گذشت.یه هفته.یه سال ...قبل از اینکه بتونم حرف دلمو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکشو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی نمی کرد و من اینو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی.با گریه  سرشو رو شونه من گذاشت وآروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی.متشکرم

میخوام بهش بگم...میخوام بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم...اما....من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟؟

نشستم رو صندلی.صندلی ساقدوش تو کلیسا.اون دختره داره ازدواج می کنه.من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد .با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون این طوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد وگفت تو اومدی؟؟؟متشکرم.

میخوام بهش بگم....میخوام بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم...من عاشقشم...اما....من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟

سالهای زیادی گذشت به تابوتی نگاه می کنم که دختری که منو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده.فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.خاطراتی که در دوران تحصیل نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود.آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت.ومن اینو می دونستم.من میخواستم بهش بگم....میخواستم بدونه....من نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه....من عاشقش هستم....اما....من خجالتی ام....نمیدونم چرا؟؟؟؟همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

نمی تونم بهتون سربزنم ببخشید

نمی دونم چرا این روزا همش حس آپ کردن میاد اونم توی امتحانا

اگه شد فردا هم آپ می کنم

موفق باشید

نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

دلم را ورق میزنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من...

- من شعر هایم که من هست و من نیست -

به دنبال نامی که تو...

- توی آشنا - ناشناس تمام غرل ها -

به دنبال نامی که او...

به دنبال نامی که کو؟

فردا هم آپ می کنم حتما سربزنید

قالب وبلاگ رو عوض کردم قشنگه؟

دوستون دارم

موفق باشید

نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

جان نثاري زهرا


ديروز جان نثاري زهرا اگر نبود                                                         امروز از ولايت و قرآن اثر نبود

آن آتشي که خانه زهرا در آن بسوخت                                             رشک غدير و بغض علي بدشرر نبود

سيلي که خورد فاطمه بهر بقاي دين                                               تاثير آن جداي ز شق‎القمر نبود

آنجا قمر دو پاره شد اين جا قمر گرفت                                              آنجا خبر ز معجزه، اينجا خبر نبود

آنجا به شهر مکه، اينجا مدينه بود                                                    آنجا نبود دختر و اينجا پدر نبود

آنجا فراز کوه و در اينجا به کوچه‎ها                                                   آنجا خديجه بود در اينجا دگر نبود

ماه علي گرفت در اينجا که نيمه روز                                                 هنگامه گرفتن قرص قمر نبود

گويند عده‎اي سند ميخ در کجاست                                                  ما نيز قائليم که کاش اين خبر نبود

اما فشار ضرب در آن گونه خرد کرد                                                آن سينه را که حاجت گل ميخ در نبود

                                                                                                                                          "سيدرضا مويد"

خانم فاطمه زهرا(س)

هجوم به خانه زهرا علیهاالسلام


هنوز از وفات رسول الله‏ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله چند لحظه‏اى بیش نگذشته بود و وجود شریف آن حضرت كفن و دفن نشده بود كه فریب خوردگان دنیا گرد هم جمع شدند و بر خلاف وصایا و سفارشات پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به تعیین خلیفه اقدام كردند. پس از این واقعه، براى گرفتن بیعت از حضرت على و حضرت فاطمه علیهماالسلام به طرف خانه فاطمه آمدند. علماى متعصّب اهل سنّت كه بسیارى از حقائق را مخفى كرده‏اند، نوشته‏اند: یکی از افراد شعله‏اى از آتش در دست داشت و تهدید كرد كه اگر با ابوبكر بیعت نكنید خانه را به آتش خواهم كشید. فاطمه علیهاالسلام فرمود: اگر چه خانه دختر رسول خدا باشد؟ او گفت: آرى.

در ادامه این رویداد ابن جریر طبرى مى‏نویسد: سبب شهادت حضرت فاطمه علیهاالسلام این بود كه قنفذ غلام عمر با غلاف شمشیر به ایشان ضربه‏اى وارد كرد كه در اثر آن فرزندش محسن را سقط كرد و دچار بیمارى سختى شد و بعد از آن به أحدى از كسانى كه او را اذیت نمودند اجازه نداد تا بر او داخل شوند.


برگرفته از سایت تبیان


دکتر شریعتی:

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

 

«فاطمه، فاطمه است»

--------------------------------------------------------
پ.ن 1: شهادت حضرت فاطمه(س) مادر اهل بیت را به همه ی شیعیان تسلیت عرض میکنم
پ.ن 2: شاید نتونستم به همه خبر بدم ببخشید
پ.ن 3:فردا هم آپ میکنم سربزنید
پ.ن 4: برام خیلی دعا کنید
موفق باشید
نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

وقتي كه ديگر نبود

                       من به بودنش نيازمند شدم

وقتي كه ديگر رفت

                        من در انتظار آمدنش نشستم

 وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

                         من او  را دوست داشتم

وقتي كه او تمام كرد

                           من شروع كردم

وقتي او تمام شد

                           من آغاز شدم

وچه سخت است تنها متولد شدن

                            مثل تنها زندگي كردن

                                                                  مثل تنها مردن!


پ.ن 1:این روزا خیلی حالم گرفته می خواستم مطلب طنز بذارم اما خودم اصلا حوصله ی طنزو ندارم
پ.ن 2:ممکنه  نتونم به همه سربزنم خبرتون کنم و جوابتون رو بدم به بزرگی خودتون ببخشید دیگه خیلی کمترمیام
پ.ن 3:ازاین مطلب خیلی خوشم میاد...
پ.ن 4:واقعا برای نظرا از همتون ممنونم مخصوصا پویا شاهکار کرد بهترین بیکار توی دنیا
پ.ن5:برام خیلی دعا کنید
همتونو دوست دارم
موفق باشید


نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin