تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد...




















تا شقایق هست زندگی باید کرد...

تست سالم بودن عقل

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟


روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است. 

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می ‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟



قبل و بعد از ازدواج

1- قبل از ازدواج:

زن: می خوای از پیشت برم؟
مرد: فکرشم نکن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته.
زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟
مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟
زن: منو مسافرت می بری؟
مرد: مرتب.
زن: منو کتک می زنی؟
مرد: به هیچ وجه.
زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟

2- بعد از ازدواج: همین متن رو از پایین به بالا بخونید!
نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلام دوست جونیام
خوبید؟
دیگه باور کنید امروز روز آخره
به امید خدا فردا دیگه سر راهم
برام دعا کنید
به همتون سر میزنم فقط اگه ممکنه خبرم کنید وقتی آپ می کنید اما نظر نمی تونم بذارم
عسک گذاشتم
برید ادامه ی مطلب
خدافسسسسسسسسسسس



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

درگوشه و كنار يه شهر بزرگ زير گنبد كبود در پناه خدادو نفر خيلي هواي همو داشتن. علي و رضا تو دوران سربازي با هم آشنا شدند. هميشه پشتيبان هم بودن رفاقت اونا زبانزد خاص و عام بود و حس حسودي همه را برانگيخته بود. هر كاري رو دوتايي انجام مي دادند همديگه رو تنها نمي گذاشتند. وقتي دوران سربازيشون تموم شد نيز بر سر رفاقت خود بودند ولي كم كم به راه خلاف كشيده شدند. آخرش يه شب دستشون رو شد و گير افتادند. توي زندون با هم عهد كردند كه وقتي آزاد شدند دور كار خلاف رو خط بكشند و ديگه دنبالش نرن بالاخره از زندون آزاد شدند و بعد يه مدت رضا به علي گفت من مي خوام ازدواج كنم مي خوام يه دختر خوب برام پيدا كني به سليقه ي خودت. علي بهش گفت چشم رضا جون تو جون بخواه. تو فاميل ما چيزي كه زياده دختر خوب تو آلبوم خانوادگيمون عكسشون هست امروز كه رفتم خونه عكساشونو پيدا ميكنم ميزارم تو  آلبوم خودم برات ميارم. رضا تشكر كرد و با دلي پر از اميد به خانه رفت و منتظر فردا شد. فرداي  آنروز علي با آلبوم سر قرار حاضر شد آلبوم رو به دست رضا داد گفت كدومش پسندته؟ بگو تا برات آستين بالا بزنم. رضا آلبومو ورق زد و عكسي رو در آوردو گفت اينو مي خوام همونيه كه دنبالش مي گشتم علي با شوق گفت كو؟ كودومو پسنديدي؟ عكسو از رضا گرفت يه دفه رنگش پريد. گفت اين نه يكي ديگه رو انتخاب كن. نه فقط همين واسه چي؟ علي گفت اين قراره مال من بشه خودشم مي دونه. رضا گفت نه من اينو مي خوام حسابي به دلم نشسته هنوز كه خبري نشده هنوز كه نرفتي جلو؟ علي گفت نه نرفتم. رضا گفت پس مال من. خواهش ميكنم اصلا علي اگه تو رفيق باشي ازش به خاطر رفيقت مي گذري نمي گذري؟علي گفت حالا من هيچي خود سارا رو چيكار كنم اون قبول نمي كنه مي دوني چند ساله با هم دوستيم؟به خاطر من همه ي خاستگاراشو رد كرده. اوونايي كه ميتونستند خوشبخترين آدم دنياش كنن اما به خاطر من موند و عروس نشد اگه بفهمه مي دوني چي فكر ميكنه؟ آخه چه جوري بهش بگم؟ اصلا چي به سارا بگم؟رضا گفت من اينا حاليم نيست يه جوري درستش كن. علي گفت به خاطر رفاقتمون باشه قول مي دم. بعد با گريه از رضا جدا شد وقتي رسيد خونه به سارا زنگ زد خودش گوشي رو برداشت بعد از سلام و احوال پرسي با گريه قضيه رو براش تعريف كرد. سارا هم گريه افتاد گفت علي مگه ديوونه شدي من تو رو مي خوام به پاي تو نشستم حالا اومدي مي گي زن دوستت بشم؟ من نميتونم من بي تو مي ميرم علي اين كارو با من نكن. التماس ميكنم. علي همين طور گريه مي كرد و در آخر به سارا گفت تو مگه منو دوست نداري؟ سارا گفت به خاطر تو زنده ام علي جون علي گفت اگه منو دوست داري قبول كن بهم ثابت كن كه دوسم داري قبول كن سارا گفت باشه فقط به خاطر اينكه بهت نشون بدم دوست دارم قبول مي كنم ولي بدون بدون تو دووم نمي يارم من ميميرم علي علي گفت پس قبول؟ سارا گفت آره ولي فقط به خاطر تو. وقتي علي به رضا گفت كه سارا رو راضي كردم هر دو تا تو بغل هم گريه كردن گريه ي رضا از شوق و مردونگي علي و گريه ي علي به خاطر از دست دادن تنها دليل بودنش و مردونگي اون(سارا) بود. به زودي بساط عروسي به راه افتاد همه اون شب شاد بودن جز سارا و علي. علي با وجود اصرار رضا اون شب به عروسي نرفت مي ترسيد از غصه دق كنه يا كاري دست خودش بده و عروسي به هم بريزه. بعد از فرداي اون شب رضا و سارا به ماه عسل رفتن و علي موندو يه مشت ياد و خاطره و دلي پر از غصه. علي به علت روحيه ي خراب دوباره به كار خلاف روي آورد و يه روز دستگير شد و افتاد تو زندون. تو زندون به خودش گفت وقتي آزاد شدم مي رم پيش رضا و براي شكستن عهدمون ازش عذر خواهي ميكنم. چون عهد بسته بودن ديگه دنبال خلاف نرن. وقتي علي آزاد شد يه راست به سراغ رضا رفت. زنگ درو زد رضا اومد دم در. علي بغلش پريد و گفت پسر چقدر چاق شدي. رضا دست علي رو پس زد و گفت شما؟ با كي كار داشتيد؟ علي گفت رضا ديوونه شدي من علي هستم، دوست دوران سربازي. ولي رضا گفت من علي رو نمي شناسم لطفا مزاحم نشيد آقا. علي گفت رضا اين بچه بازي ها چيه كه در مياري؟ اومدم ببينمت ولي رضا گفت من با شما كاري ندارم و درو بست علي مدتي مات و مبهوت دم در ايستاد حتي دوباره زنگ زد ولي اينبار كسي درو به روش باز نكرد. بلند داد زد اينه رسم رفاقت؟ باشه مي رم ولي بدون خيلي نامردي. احساس مي كرد ديگه هيچي نداره داشت دق مي كرد تنها اميدش سارا بود كه اونو از دست داد. بعدشم رضا كه حالا دست رد به سينش زده بود نا اميد و درمانده فقط جلو مي رفت. نمي دونست كجاست. با خودش مي گفت اگه مي دونستم اينقدر نامرده هيچ وقت كمكش نمي كردم. در دل به خود فحش مي داد كه چرا از اول اونو نشناخته. تو همين فكرا بودكه به يه كوچه خلوت رسيد. كنار ديوار دو نفرنشسته بودن داشتن با هم حرف مي زدن جلو رفت و گفت شما دوتا دوستين باهم؟ يکيشون گفت:"رفيقو چه رفيقيم الانم داريم از دزدي بر مي گرديم و ميخوايم پولا رو تقسيم کنيم"علي آه بلندي كشيد بهش گفتن چرا آه مي كشي؟" گفت به ياد گذشته ام افتادم. منم مثل شماها يه رفيق داشتم كه از جون برام عزيز تر بود ولي افسوس. علي مكث كرد... بهش گفتن چرا ساكت شدي؟ خوب بعدش چي شد؟ چرا تنهايي؟ پس كو اون دوست بامعرفتت ؟"علي با اصرار اون دوتا غصه رو براشون از اول تعريف كرد. دزدا خيلي ناراحت شدند و گفتن به خاطر مرامت كه از دختره به خاطر دوستت گذشتي و معرفت بيش از اندازت ما مقداري از پولامونو بهت قرض ميديم. برو يه كاري واسه خودت دستو پا كن بعد هر وقت داشتي بهمون برگردون. علي اولش قبول نكرد ولي اونا گفتن بهمون بر مي گردوني بگير. خيلي اصرار كردند. علي مقداري پول گرفت و خداحافظي كرد و رفت. بعد از اون روز زندگي علي زيرو رو شد. سرمايه ي عظيمي بدست آورد وپول اون دوتا دزدو بهشون برگردوند. كم كم بعد از يه مدت با يه خانم آشنا شد با اون شريك شد و سرمايش دوبرابر شد و بعد از چند ماه قرار شد با دختر اون خانم ازدواج كنه. شب عروسي در كمال ناباوري رضا رو ديد كه توي عروسي بود. با خودش گفت بهترين فرصته كه دوست نامردمو به همه بشناسونم رضا رو صدا زد كه بياد پيشش. بعد رو به جمعيت گفت خانوما و آقايون امشب مي خوام يكي از دوستامو بهتون معرفي كنم. رو كرد به ساقيو گفت ساقي توي پنج تا جام مي بريز و بيار اينجا پيش من. وقتي جامهاي مي رسيد اولي رو برداشت و در حالي كه رضا پيشش وايساده بود و هر دو رو به جمعيت بودند گفت خانوما و آقايون اولي رو مي خورم افتخار اون روزي كه منو اين آقا دوست بوديم و دوستيمون بي همتا بود. اولي رو سر كشيد و جام دومي رو برداشت گفت اينو مي خورم به ياد اون روزي كه اومدم در خونت گفتي منو نمي شناسي و دست رد به سينم زدي و درو روم بستي. دومي رو هم سر كشيد جام سوم رو برداشت و گفت اينو به افتخار اون دوتا دزدي مي خورم كه خدا سر راهم قرار داد و بهم پول قرض دادن تا بتونم كاروكاسبي راه بندازم. سومي رو هم سر كشيد جام چهارم رو برداشت و گفت اينو به افتخار خانمي مي خورم كه خدا سر راهم قرار داد و باهاش شريك شدمو همه ي دارو ندارمو مديونشم و حالا هم كه مادرزنمه. جام چهارم رو هم سر كشيد و جام پنجم رو برداشتو گفت اينو به افتخار دختر اون خانم مي خورم كه حالا زن خودمه. جام پنجم رو هم سر كشيد. همه ي مردم شروع كردن با هم حرف زدن.
رضا گفت صبر كنيد حالا نوبت منه. رضا به ساقي گفت براي منم پنج تا جام مي بريز. وقتي مي رو آوردن اولي رو برداشت و گفت اينو مي خورم به ياد اون روزي كه تو زندون با هم عهد بستيم ديگه خلاف نكنيم من به عهدم وفا كردم ولي تو نه. اوليو سر كشيد و دومي رو برداشت و گفت اينو مي خورم به ياد اون روزي كه اومدي در خونمون گفتم نمي شناسمت و درو روت بستم چون زن من قبلا قرار بوده مال تو بشه ممكن بود اگه مي ديديش به چشم ديگه اي بهش نگاه كني و منم غيرت دارم و دوست نداشتم به ياد گذشته بيفتي وناراحت بشي. دومي رو هم سر كشيد سومي رو برداشتو گفت اينو مي خورم افتخار اون دو تا دزدي كه خودم سر راهت قرار دادم. سومي رو هم سر كشيد و چهارمين جام رو برداشتو گفت اينو به افتخار مادرم مي خورم كه با تو آشناش كردم تا بتوني براي خودت كسي بشي. چهارمي رو هم سركشيد و پنجمين جام رو برداشتو گفت اينو به افتخار خواهرم مي خورم كه امشب عروسيشه.
چشمان هر دو از اشك تر شد و با صداي دست جمعيت آن دو يكديگر را در آغوش كشيدند.


پ.ن 1: خیلی این داستانو دوهس دارم

پ.ن 2: مسافرت افتاد پنجشنبه

پ.ن 3: مگه از شرم راحت میشد؟

حالا یکم تحملم کنید فردا دیگه یا میام یا دیگه نیام!!!!!

ولی پنجشنبه پیشتون نیهستم

پ.ن 4: بچه سوسول وب زده اینم آدرسش

http://www.namaknet.blogfa.com/

پ.ن 5: اگه فردا اومدم آپ می کنم عسک میذارم براتون

پ.ن 6: الان نیی تونمخبر بدم کمی دیگه میام به وباتون سر میزنم

دوهستوووووووووووووووون دارم

___________________________________

به این پست اضافه کردم:

اندازه ی متنش خوب شد؟

برای من که خوب بود من با فایر فاکس میام احتمالا با اینترنت اکسپلورر این جوری نشون می داده

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

اين داستان دو دلداده جوان به نام های دللا Della و جيم Jim است که هر چند بی چيز و فقير بودند، اما همديگر را ديوانه وار دوست داشتند.

دللا با رسيدن عيد کريسمس به فکر خريد هديه ای برای همسرش جيم می افتد. او خيلی وقت پيش در نظر داشت برای ساعت همسرش يک زنجير زيبا بخرد چرا که جيم آن ساعت را خيلی خيلی دوست داشت. با وجود اين ، شب عيد فکری به ذهن دللا خطور می کند . او تصميم مي گيرد موهای زيبايش را بفروشد و برای جيم زنجير را بخرد.

دللا شب عيد در حالی به خانه بر می گردد که بسته کادوپيچی شده در دستش بود و محتوای آن هم زنجيری بود که برای ساعت دوست داشتنی جيم خريد بود.به ناگاه نگرانی سراپای وجود دللا را فرا می گيرد. او می دانست که جيم فوق العاده موهای همسرش را دوست دارد و از اين رو نمی دانست عکس العمل جيم چه خواهد بود.

دللا از آخرين پله ها هم بالا می رود و در را که باز می کند، از ديدن شوهرش که در خانه منتظر او بود تعجب می کند. بسته کادوئی هم در دست جيم بود که معلوم بود هديه شب عيد او برای همسرش است.

موقعی که دللا روسری خود را از سر بر می دارد، جيم متوجه موهای کوتاه او می شود و اشک در چشمانش حلقه می زند اما هيچ حرفی نمی زند و در حالی که بغض گلويش را می بلعدهديه خود را به طرف دللا دراز می کند.


موقعی که دللا کادو را باز می کند نمی تواند آنچه را که می بيند باور کند چرا که داخل بسته يک جفت شانه زيبای نقره نشان بود که برای موهای بلند زيبای او خريده بود.

حال نوبت جيم بود، وقتی جيم کادوی خود را باز می کند در عين ناباوری می بيند که دللا برای ساعتی که او بسيار دوست داشت يک زنجير زيبا خريده است و برای همين موضوع هم موهای خود را فروخته است اما متاسفانه جيم برای خريد شانه ها، ساعت خود را گرو گذاشته بود. و همه چیز به خوبی خلاص میشد...
______________________________________________________________________________
پ.ن 1: قشنگ بود؟
پ.ن 2: امروزم هستم اما فردا رو نمی دونم
پ.ن 3:تفاوت دیدگاه سگ و گربه نسبت به انسان: سگ: اون به من غذا و آب می ده . برام جای خواب درست می کنه. باهام مهربونه و بازی می کنه . اون باید خدا باشه! گربه: اون به من غذا و آب می ده . برام جای خواب درست می کنه . باهام مهربونه و بازی می کنه . من باید خدا باشم!
پ.ن 4: برای این که ممکنه بعضی ها آپ قبلیو ندیده باشن و امروز روز آخری باشه که پیشتونم آپ قبلیو حرفای خودمو کپی می کنم این جا


دوستای عسیسم ممکنه فردا نتونم بیام شایدم امروز روز آخری باشه که پیشتونم

میرم مسافرت تهران ان شاء الله هفتم یا هشتم بر میگردم دیگه تا جمعه یا شنبه آپ می کنم

نمی دونم از اون جا می تونم بیام یا نه ولی نظرای همتون رو می خونم و اگه تونستم زیر نظرتون جوابتون رو می نویسم و به همه سر میزنم اما نمی تونم نظر بدم با نت موبایل میام

اگه بودم که آپ می کنم اگه نبودم هم که خداحافظ

خوبی بدی دیدین حلال کنید شاید دیگه فرستی نباشه

همیشه دوستون دارم

بای

نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

 دیشب خیلی خسته بودم به همین دلیل تصمیم گرفتم زودتر بخوابم.
تازه چشمم گرم شده بود كه یكدفعه از خواب پریدم.
از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند.
توی مراسم و مهمانی ها به محض اینكه اعلام رفتن كنیم، خداحافظی ها از همون كف زمین كه نشسته ایم شروع می شود و تا چشم كار می كند، تا جایی كه همدیگر را اندازه یك مورچه می بینیم، ادامه پیدا می كند:
خب احمد آقا ، صغرا خانم!خیلی زحمت دادیم با اجازه تون از حضورتون مرخص می شیم. با گفتن یه همچین جمله تراژدی و سریال اوشین وار خداحافظی شروع می شه.
 بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می كنیم.حالا حساب كنید مثلا 6 نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن: «خداحافظ»
 و صاحب خونه بدبخت،پس از كلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و ایال به دنبال مهمان ها مستمراً جواب خداحافظی آنها را بدهند: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت،خداحافظ ، خداحافظ ...»
حالا اومدن دم در: « ... خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین. خداحافظ ، خداحافظ ، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ .
توی این دست اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشد كه دیگر واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دكوراسیون را به هم بگویند و در تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» سلسله وار به گوش می رسد.
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا كمر بیرون اومدن و دارن دست تكون می دن:«خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ » راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب 5 تا 6 بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین می زند. حالا دیگه ماشین رسیده ته كوچه و این بار دیگه فریاد میزنن: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ»!
آخه یكی نیست بگه مگه می خواین برین سینه كش قبرستون كه دل نمی كنین از هم!؟
تازه فردا ساعت 11 صبح یكی از خانم هایی كه دیشب مهمون بوده زنگ می زنه به صغرا خانم و می گه:«صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت كردن یادم رفت ازت خداحافظی كنم !!!!

______________________________________________________________________________
سلام دوستای گلم

خوبید؟

مطلب بالا چه طور بود؟

دوستای عسیسم ممکنه فردا نتونم بیام شاید تا سه شنبه بیام شایدم امروز روز آخر باشه

میرم مسافرت تهران ان شاء الله هفتم یا هشتم بر میگردم دیگه تا جمعه یا شنبه آپ می کنم

نمی دونم از اون جا می تونم بیام یا نه ولی نظرای همتون رو می خونم و اگه تونستم زیر نظرتون جوابتون رو می نویسم و به همه سر میزنم اما نمی تونم نظر بدم با نت موبایل میام

اگه بودم که آپ می کنم اگه نبودم هم که خداحافظ

خوبی بدی دیدین حلال کنید شاید دیگه فرستی نباشه

همیشه دوستون دارم

بای
نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سوال آیین نامه رانندگی :
۱. در پشت سر یه دوچرخه سوار در حال رانندگی هستید ،قصد گردش به راست دارید ، چكار میكنید ؟
الف ـ سرمون رو از شیشه میاریم بیرون میگیم هوووو یــره مگه كوری برو اونور دیگه .
ب ـ به موازات دوچرخه سوار حركت میكنیم و یه هو میپیچیم جلوش تا حالش گرفته شه.
ج ـ پشت سرش یه بوق خفن میزنیم تا هُل شه و بخوره زمین و بعد از روش رد میشید طوری كه مخش بپاشه بیرون
د ـ با ماشین میكوبیم بهش تا بیفته زمین و بعد از رو مخش رد میشیم .


۲ . از یه خیابان فرعی میخواهید وارد خیابان اصلی شوید. چرا باید بیش از همه مواظب موتور سیكلت سوارها باشید ؟
الف ـ چون همینجوری سرشون رو میندازن پایین میان تو تقاطع .
ب ـ چون سهمیه بنزینشون كمتره و گناه دارن .
ج ـ چون خیلی كوچیك هستند و ما ریز میبینیمشون .
د ـ ممكنه موتور پلیس باشه ، بعد آب بیار و حوض خالی كن.

 
۳ . در كدام محل است كه نباید پارك كنید ؟
الف ـ پاركینگ طبقاتی رایگان الماس شهر .
ب ـ پاركینگ عمومی پارك ملت .
ج ـ دم در خونه مادر زن.
د ـ دم در خونه مادر شوهر.

 
۴. خط ممتد دوگانه به چه معناست؟
الف ـ برای تاكید اینكه دو خط موازی هیچوقت به هم نمیرسن.
ب ـ به معنی اینكه باید این دو خط رو بگیری همینجوری بری .
ج ـ یعنی اینكه دور زدن ممنوع ولی... یه دفعه میتونید دور بزنید كه حال همه گرفته بشه .
د ـ یعنی موش تو سوراخ نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت.

 
۵ . وقتی چراغ زرد رو دیدید باید چه كار كنید؟
الف ـ اگر حتی 1 ثانیه هم مونده تا چراغ قرمز بشه گازشو بگیرید و برید.
ب ـ اول یواش برید بعد كه دیدید كسی حواسش نیست بازم گازش رو بگیرید و برید.
ج ـ یعنی چیزی دیگه به اتمام كارت سوختت نمونده..براتون متاسفم
د ـ هیچ خطری شما رو تهدید نمیكنه پس با خیال راحت گازتون رو تا ته بگیرید و برید.

 
۶ . به هنگام تركیدن لاستیك كدام مورد را باید انجام بدید ؟
الف ـ مثل زنها جیغ میكشید و از پنجره میپرید بیرون....
ب ـ خونسردیتون رو حفظ میكنید و بوسیله یه ستون ماشین رو متوقف میكنید( یعنی خودتونو میكوبید به ستون)
ج ـ فرمون رو بچسبید و ول نكنید تا ماشین مثل بچه آدم خودش وایسته.
د ـ چشماتون رو میبندید و به خدا توكل میكنید!

 
۷ . در حال نزدیك شدن به خط كشی عابر پیاده هستید . عابرین منتظرند تا عبور كنند.چه مواردی را باید انجام دهید ؟
الف ـ بیخیال عابر بابا....عابر كیلو چنده .بزن برو..
ب ـ با همون سرعت یه دفعه از بغلشون رد میشید تا بترسند و شما حالشو ببرید.
ج ـ اگه دیدید خیلی پرروین، میاید پایین و بعد از چند تا ناسزا بارشون كردن ، تا جایی كه میخورن میزنینشون.
د ـ از كنارشون با سرعت رد میشید و بهشون میگید : ..{....}...!.

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

لطفا ابتدا سوالات را پاسخ دهید و سپس جواب ها رو ببینین...
.
خودتون رو هم گول نزنید...

اما سئوالات !!

مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟

مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟

مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد ؟

مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی ، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه است . خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است . تخم به کدام سمت پرت می شود ؟

مسئله 5 - این سوال حقوقی است . هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند ؟

مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور ؟


پ.ن 1: احتمالا خوندیدش اما به من ربطی نداره
پ.ن 2: برای دیدن جوابا برید ادامه ی مطلب
پ.ن 3: از آخر این هفته تا دو هفته ی دیگه نیستم می خوام برم مسافرت البته شاید بتونم بیام نمی دونم اطلاعات بیشتر رو بهدا بهتون میدم
برید ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد .
بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟
سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) .
خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟.........
شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....
مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ .......
شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم ......
مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .
خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟
روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) .
صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد .... سیندرلا گفت : سلام....... فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟
فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدوحلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای.
فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم......
فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بود و داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد .
سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی . سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........ سیندرلا : آبروم می ره.......
فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!!
شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد .
سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سیندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی که چشماش از خوش حالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.
خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ خری هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا ...
سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند.

نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

در صورتيكه تاريخ تولد شما در:
اول فروردين ماه باشد سياه هستيد.
بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد
بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است
بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد.
بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد.
بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد.
بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد.
بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد.
سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است.
بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد.
بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد.
بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد.
بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد.
بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد.
بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد.
متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند.
بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد.
بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد.
بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد.
بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد.
بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است.
بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد.
متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند.
بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد.
بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد.
بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد.
بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد.
بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد.





قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق…….و
اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و
بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد
قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين
همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد
همراهتان باشد
آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها
باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.

شيري رنگ
اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد
ولي هميشه بشاش است.
شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت
خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد
و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي
طولاني دوستش خواهيد داشت.

نيلي
شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در
انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب
مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد
دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد
پيدا كنيد.

خاكستري
جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد
و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا
ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و
نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد
روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه
بگوييد و خوش اخلاق هستيد.

سبز
خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم
خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي
باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد
مورد نظرت مي مانيد.

طلائي
شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم
بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد
مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان
متمادي دوباره عاشق نمي شوي.

صورتي
شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست
داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي.
داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز
مانند آنچه در قصه هاست هستيد.

زرد
شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ،
و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم
ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره
در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.

خرمائي
باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز
را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه
به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور
هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار
است فرد بهتري پيدا كنيد.

نارنجي
در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه
با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها
داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي
آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و
قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان
زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است.

ارغواني
اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان
نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند
غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد
دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را
فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.

ليموئي
آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت
مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي
توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه
اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.

نقره اي
خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را
بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي
آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي
ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به
كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا
پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.

سياه
شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در
زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي
تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز
توام با مبارزه است و مثل همه نيست.

زيتوني
شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و
دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست
است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت
نورزيد.

قهوه اي
فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به
شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به
چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌ بسادگي تسليم شده آنرا رها
ميكنيد.

آبي
اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند
هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از
دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه
از قلبتان.

سرمه اي
شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه
چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد
زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان
مشكل است آنها را ببخشيد.

سفید
شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد
نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه
اين حالت شما را دوست دارند.

كبود
احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها
هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي
حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت
است و گمگشته عشق هستيد.


پ.ن 1: احتمالا خوندیدش

پ.ن 2: اینو بخون بهد برو(برو پ.ن 3)

پ.ن 3: "اسپانیایی ها میگن : "عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است "ایتالیایی ها میگن:

"عشق یعنی ترس از دست دادن تو ! " ایرانی ها میگن : "عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید

تمام میشود

پ.ن 4: کجا؟ بهت گفتم برو ولی نگفتم بی نظر برو

دوووووهستـــون دارم
بای

نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

- الو سلام..ببخشيد...

- آقا اشتباه گرفتيد

- نه برادر شما اجازه بده سخن من منعقد بشه . من هنوز نگفتم ‘ب’ شما ميگي بفرمائيد گم شيد

- اِ …تو از كجا فهميدي؟

- از روزنامه پخش شد فهميدم.

- اسمت تو روزنامه بود؟

- آره

- پس دانشگاه قبول شدي

- آره . ولي اسمم رو به جاي غضنفر جهان پهلوان نوشتن رقيه پروانه دوست . چقدر كم سوادن. تو چي ؟ قبول شدي؟

- بعله كه قبول شدم ، منتهي 6 دفعه اس كه دارم اسامي رو مي خونم ولي اسمم رو هنوز پيدا نكردم

- راستي ساعت چنده ؟

- قابل شما رو نداره

- اختيار دارين

- نه نداريم.تموم كرديم...

- خدا رحمتتون كنه

- قربان شما.. لطف دارين

- بله داريم.. چند كيلو مي خواين؟

- ای بابا. دل خوش سیری چند! دلم خیلی تنگه

- چي جوري؟

- خب كاري نداره.. آب كه سر بالا بره قورباغه مرغ سحر ميخونه

- حالا كيلو چند هست؟

- چي ؟ مرغ سحر ؟

- نه بابا، بليت كنسرت قورباغه هه

- آخه مرد حسابي قوررباغه مگه پلنگه كه كنسرو داشته باشه!

- داشته باشه يا نداشته باشه مهم نيست . جهيزیه رو كي آورده كي برده ؟ من خودشو مي خوام.

- آخر نگفتي چنده ها

- چي ؟ بليت كنسرت قورباغه هه؟

- نه بابا، ساعتو ميگم

- عرض كردم كه متری ۲۰۰۰ تومنه

- چه خبره ؟ مگه قيطريه  ؟

- نه قطره اي نيست . آبياري بارانيه

- هوا شناسي كه گفته بود آفتابيه

- خب آفتابيش رو هم داريم منتها براي شما ذره بيني مناسبتره

-برو بابا ديوونه...

- مگه من چمه …پسر به اين گلي.

- كجات گله ؟ فقط هيكلت مثل گلدون ميمونه. آخه ننه بابات با چي دلشونو خوش ميكنن

- با شامپو گلرنگ

- منو مسخره كردي ؟…يه كلام بگو شماره رو اشتباه گرفتي

- من ميخواستم بگم شماره رو اشتباه گاز گرفتي. شما مهلت ندادين...تو رو خدا يه هفته مهلت بدين

- نه نميشه همين فردا بايد تخليه كني و گرنه پاسبون مي آرم اسباب اثاثيه تون روميريزم تو كوچه. الانم ميخوام برم حرف خاصي نداري؟

- نه فقط وقتي گوشي رو ميذاري ، اون درم پشت سرت ببند



پ.ن 1: باهزم دهلم گرفته تا کی نمی دونم!

پ.ن 2: دیگه وقتی آپ می کنم خبر نمیدم مگر این که مهم باشه یا نت اضافی داشته باشم هر روز خودتو بیاید

پ.ن 3: پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند

محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند!

دوهستون دارم

بای

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نويس در يك شرکت خدمات کامپيوتري استخدام شدند .

هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شرکت گفت: "شما همه جزو تيم ماهستيد. شمااينجا حقوق خوبي مي گيريد و ميتوانيد به غذاخوري شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر کارکنان ديگر را از سر خود بيرون کنيد.

" آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاري نداشته باشند .

چهار هفته بعد رئيس شرکت به آنها سر زد و گفت: "مي دانم که شماخيلي سخت کارميکنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. کسي از شما ميداند که چه اتفاقي براي او افتاده است؟

" آدمخوارها اظهار بي اطلاعي کردند."

بعد از اينكه رئيس شرکت رفت ، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد:

"کدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده ؟ "

يكي از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:

اي احمق !طي اين چهار هفته ما مديران،

مسئولان و مديران پروژه ها را خورديم و هيچ کس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد!


پ.ن 1: ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر مبارک

پ.ن 2: gprs درست شد (اینترنت موبایل)

پ.ن 3:

در میـــان کعـبه جـان ، پـرتـو حق جلــوه گر شــد

فاطمه بنت اســد هم ، صــاحب زیبـا پسر شــد

کعبه آن شب ، غـرقـه در نـور دل افـروز خـدا بـود

آسمان کعبه گویی ، مظــهر صــدها گهـــر شــد

عطــر جـانبخش بهشـتی در فضــای کعبه پیچید

تا کـه میـــلاد ســعید مـرتضی فخــر بشــر شــد

مـژده میـــلاد مـولا ، می کنــــد از غم رهـــــــایم

زین بشارت کام امّت ، مملو از شهد و شکر شـد


دوهستون دارم زیاد تا

موفق باشید

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

ـ موجود عاشق:پسر یا دختر یا دوجنسی تفاوت چندانی ندارد,مهم این است که یا دلی داده باشد یا دلی را ستانده باشد.

ـ عشق:گزینه مورد نظر باید بسیار قوی و جانگداز باشد و از عشق های ضعیفی مثل عشق های موجود در چت و خیابان و عشق به همسر,مطالب قوی بیرون نمی آید.

ـ قالب وبلاگ:بهترین آن,قالبی است که قلب از سر و روی آن ببارد.مهم نیست که شما بتوانید مطالب وبلاگ را بخوانید,مهم این است که قلب در سایز های مختلف را نظاره کنید.در بعضی موارد,آماتورها از قالبهای دیگری مثل گل(به صورت خاص گل رز)و رنگهای صورتی نیز استفاده می کنند.دختر بچه ای با موهای طلایی,دامنی تا زانو و شاخه گل یا قلبی در دست,جزیی لاینفک از قالب وبلاگ می باشد.

ـ مطالب عاشقانه:هر گونه نوشته ای که کلمه عشق در گوشه ای از آن گنجانده شده باشد.نمونه ها را با هم مرور می کنیم:

نمونه اول:مطالب آه در بیار

گفتم دوست دارم,نگاهی بهم کرد و گفت چند تا؟دستام را آوردم بالا و تمام انگشتهای دستام را بهش نشان دادم اما اون کف دستم را نگاه کرد که خالی بود!!!

کهنه فروش داد می زد:چراغ شکسته می خریم,کفشای پاره می خریم,بی اختیار داد زدم:قلب شکسته چطور,آن را هم می خری؟!!!

ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو؟منم مکثی کردمو گفتم زندگیمو. . . ! اونم قهر کرد و رفت ، آخه نمیدونست که همه زندگیمه!!!

نمونه دوم:(+۱۸)مطالب بی ناموسی

دوست دارم سپیده دم با بوسه بیدارم کنی

دوست دارم سر بذارم روی شونه هات خوابم کنی

بییییپ بیییپ بییییپ لبت بیییپ بیییپ

بییییپ بیییپ بیییپ لبم بیییپ بیییپ

نمونه سوم:نام بردن از معجزات عشق

می گویند شیشه ها احساس ندارند,اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم:دوست دارم,آرام گریست!!

می گویند شقایق ها نمی میرند,تا مرگ شقایق ها دوست دارم!!

نمونه چهارم:فنا شدن در راه عشق

اگر تو دنیا می توانستم چیز دیگه ای باشم,می خواستم اشک تو باشم,که تو چشمات متولد بشم,روی گونه هات زندگی کنم و روی لبهات بمیرم!

نمونه پنجم:

تاکید عجیب و غریب بر روی جملاتی مانند عشق از یک نگاه آغاز شد,عشق فرمانده همه احساسات است و.....

نمونه ششم:جملات پند آمیز

راستی بچه ها,عشقتون پاک باشه!(در مایه های شبها,مسواک یادتون نره)

عاشق آن نیست که زند لاف محبت

مرد آن است که لب بندد و بازو گشاید

نمونه هفتم:خیانت

دلواپس و بی تابم                                    باز امشب هم بیدارم

ازت خبر ندارم                                         تا خود صبح بیدارم

 حس خوبی ندارم                                چشام همش به ساعته

می پرسم این چه حسیه                          یکی میگه خیانته

پ.ن:به هیچ عنوان خواننده این شعر م.چ نمی باشد و امکان ندارد که این ترانه در فیلم ع.س (با بازی ب.ر و آن عنصر معدوم الحال فرار کرده به خارج گ.ف )خوانده شده باشد.

نمونه هشتم:مطالب طنز

این روزها عاشق ها به جای شعر حافظ,برای همدیگر ساسی مانکن می خوانند!

ـ عکس:

.قلب در حالتهای مختلف:قلب عادی,قلب تیر خورده,قلب خونی,قلب تپنده,قلب زیر پا له شده,قلب از سینه در آورده شده.....

.دختر در حالتهای مختلف:دختر گریان,دختر لب ساحل,دختر چشم به راه,دختر چسبیده به پنجره...

.آغوش:آغوش باز,آغوش بسته

.چشم:چشم ریمیل زده,چشم منتظر,چشم نگران,چشم اشک ریزان...

_موزیک پس زمینه

تجربه ثابت کرده است که خواننده هایی مانند کامران و هومن,محسن یگانه,محسن چاووشی به خوبی قادر به سرازیر کردن اشک خواننده وبلاگ می باشند.

ـ فال حافظ

نکته جالب این جاست که تمامی فالها به عشق و عاشقی ختم می شود!

_مرحله نهایی

هم اکنون نوبت برداشت محصول می باشد.شما باید به وبلاگهای دیگر سر زده و با گفتن وبلاگ خوبی داری,به وبلاگ ما هم سر بزن,فرد مورد نظر را به خواندن وبلاگ عاشقانه خود تشویق کنید.


پ.ن 1: وای چخده خوبه پویا برگشت آیسان هم برگشت لیلا هم با این که درس داره اما میاد

پ.ن 2: به خیلی ها نیی رسم سر بزنم ببخشید

پ.ن 3: شاید فردا آپ کردم

دوهستون دارم زیاد تا

بای


نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در حال گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره ی موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند...

وقتی به موضوع ((خدا)) رسیدند. آرایشگر گفت:((من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد))

مشتری پرسید:(( چرا باور نمیکنی؟!))

((کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض میشدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت. نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیزها وجود داشته باشند.))

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمیخواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تاییده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:(( میدانی چیست؟ به  نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.))

آرایشگر با تعجب گفت:((چرا چنین حرفی میزنی؟ من ینجا هستم من آرایشگرم. من همین الان مو های تو را کوتاه کردم.))

مشتری با اعتراض گفت:((نه! آرایشگر ها وجود ندارند٬چون اگر وجود داشتند٬هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.))

((نه بابا٬آرایشگر ها وجود دارند!موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.))مشتری تایید کرد:((دقیقا!نکته همین است. خدا هم وجود دارد!فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و به دنبالش نمیگردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.))

 

حالا بریم سراغ مهم تری!

اصلا ببینم می دونی ۱۳ خرداد چه روزیه؟

نیی دونی؟

بهت بگم؟

اخشال نداره میگم

فردا فردا فردا...

هه هه هه فکر کردی همین جوری بهت میگم؟

نه خیر نییشه

باهشه گریه نکن میگم

فردا تفلد عاشق فراریه !

کادو اوردی؟

نیووردی؟

برو خونتون بی کادو اومدی؟

حداقل برو تبریک بگو

بیا این آدرسش

http://www.kojahasti.blogfa.com/

کیک تو راهه سفارش دادم بیارن

حالا تا کیک برسه من حرفامو بگم معطل نشید!

افل برای عاشق فراری:

امیدوارم که همیشه موفق و پیروز باشی و همیشه شاد و خرم باشی

دفم برای همتون:

نمی رسم خبر بدم الان با کم ترین سرعتی که میشد اومدم نت

خوب کیک رسید

بهدشم حالا کادو ها

حالا اینم کادوی من

خوب دیگه جشن تمومه

شاد باشید

یا فردا یا پس فردا آپ میکنم

عاشق فراری جون ببخشید جشن کوچولو بود

راستی یه چیزی یادم فتاد(همون افتاد)

خورشید خانم که وبشو تعطیل کرده پویا نیی دونم کجا رفته آیسان به مدت نامهلومی رفته شازده کوچولو هم که امتحان داره کم تر میاد

بدتر از این میشه؟

آره  میشه

شاد باشید

بوووس

بای

نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سیلاااام

خوبید؟

منم بد نیستم

یه چند تا عسکه برید ادامه مطلب ببینید

شاید نرسم خبر بدم مهذرت

بهدشم لیلا جونم این روزا امتحان داره براش دعا کنید خوب بده

داداش پویا هم بیستم همین ماه آزمون نمونه دولتی داره براش دعا کنید

خوب برید ادامه ی مطلب

بای


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

توی اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتی همهء آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن. مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمهء اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت. بقیهء آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن...

مرد: الو؟

صدای زن اون طرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟

مرد: آره.

زن: من توی یه فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالی داره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره.

زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم. یكیشون خیلی قشنگ

بود. قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.

مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری.

زن: عالیه. اوه… یه چیز دیگه… اون خونه ای رو كه قبلاً می خواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی.
زن: خیلی خوبه. بعداً می بینمت عزیزم... خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه؟!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین!

پ.ن 1: خیلی چرت بود !
پ.ن 2: حداقل دو تا جوک بگم آپم یه چیزی داشته باشه !
پ.ن 3: از یارو  می پرسن اسم کوچک جومونگ چیه؟
می گه افسانه!
مردی تصمیم گرفت همه گرفتاری هایش را به دریا بسپارد! اما هر کاری کرد زنش سوار قایق نشد!!!
موفق باشید
بای

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلام چطورید؟ ببین اگه می خوای بیای این جا و این پست رو بخونی باید شاد شاد باشی ok؟

دلت گرفته و خیلی غمگینی رو بذار کنار فقط برای چند دقیقه

همون جوری که توی عنوان وبم گفتم 1 ،2 ،3 همه بی خیال غصه
مگه نمی دونی امروز چه خبره؟
حالا اینو بخون می فهمی


امروز خورشيد روشن تر ازهر روز زمين را
به دنبال نقش گام هاي آفتابي ات نظاره مي كند
امروز روز شاديست
روز انتظار واژه ها براي وصف يک ميلاد پاک
روز شکفتن همه خوبي ها
آغاز يک دنيا مهــرباني تولد يک زيبايي تولد يک بـهار
امروز روز ميلاد توست روز شکفتن یک گل زیبا
وامروز روز تولد توست لحظه تولد تو شروع پرواز است
براي پرستوها لحظه تولد تو خاطره اي بياد ماندني براي تمام ستاره ها
و من با تمام     عشق به همراه قاصدک هاي احساسم پيغام تولدت رابه سمت آسمان خوشبختي مي فرستم
تا
به تو بگويم سال روز تولدت مبارک

الهام جان طلوع زيباي زندگيت بي غروب باد
امیدوارم که همیشه صندوقچه ی دلت پر از مروارید های مهر و محبت باشد و غنچه ی لبانت پراز شکوفه های شادابی و طراوت باشد و سبد دستانت پر ازگل های دوستی و وفاداری باشد

حالا گرفتی؟
آرهههه امروز تفلد دختر داییم الهامه
خوب حالا همه بیان می خوایم عکس بگیریم بدو بدو
حالا من یه دونه تکی با الهام
چه عکسش خوشمل شد
حالا کیک، الهام بدو بیا باید شمعارو فوت کنی

زیگ زاگ زیگ زاگ میخونیم بادلی شاد اینم کادوی جشنت تولدت مبارک باد دلت شاد لبت خوش چو گل پر خنده باشی بدو شمعاتو فوت کن که صد سال زنده باشی

خوب حالا اینم کیک 

حالا کادو ها



ببین چقدر کادو گیرت اومده!

زیادیت میشه این همه
نگاه کن خرس قالب قبلی وبت برات کادو اورده!

اینم کادوی من

خوب حالا یکم شلوغ کنید خوش باشید
منم برم دیگه
چی؟
شام؟
این دیگه به من ربطی نداره از الهام بگیرید
الهاااااااااااااااام
بدو بدو بقیه شام می خوان
منم برم تا گیرم ننداختید
بوووووووووووووووووووووووووس
بای

نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

اصولا هر پديده اي که تازه وارد کشور ما مي شه ملت همه عين چي هجوم ميارن بهش تا ببينن اين تازه وارد چيه؟از کجا اومده به چه دردي مي خوره ؟اصلا به درد مي خوره يا نه؟
يکي از اين پديده هاي تازه وارد سبک موسيقي رپه.رپ تو زادگاه خودش يعني کوچه پس کوچه هاي تاريک شهر نيويورک به cnn سياه ها معروفه چون سياه پوست ها از رپ به عنوان يه ابزار براي گفتن مشکلات خودشون استفاده مي کنند.
بي خيال اين روزا همه رپ مي خونن شما چطور؟
اگه شما هم مي خواي رپر شي بايد به اين دستورالعمل عمل کني شايد يه روز تونستي با ياس هم feat کني!

فاز اول(مقدمات رپ خوندن)

1-مرحله ي اول رپر شدن گوش کردن چند تا آهنگ تو اين مرحله گوش کردن آهنگ هاي ياس يا زدبازي
 
 پيشنهاد مي شه

لطفا اول کار از گوش کردن آهنگاي خارجي به شدت پرهيز کنيد چون به غير از گيج شدن از شنيدن يه
 
سري اراجيف هيچي دستگيرتون نمي شه!

2-مرحله ي دوم اينه که بايد حداقل چند شب رو تو خيابون ها خوابيده باشي.بالاخره شما که نمي خواي
 
 از اين رپ خون هاي زپرتي باشي که مي خواي؟ شما مي خواي خبرنگار خيابون ها باشي(ر.ک ديس شوک از عرفان)

دليل ديگه ي اين کار اينه که اگه ايشالا بعدا خواستي آهنگ اجتماعي بخوني حداقل حرفت راست باشه
 
که با درد جامعه آشنايي.

فاز دوم(آماده سازي)

3-شما بايد استايل خودتون رو انتخاب کنيد. يا لباس گشاد به سبک رپر هاي آمريکايي يا لباس مانکني و
 
 تنگ تنگ به سبک رپر هاي تازه از تخم در اومده ي خودمون!

4-مهمترين بخش انتخاب يه اسم درست درمونه. اين اسم مي تونه مرکب باشه يعني بخش اول اسم
 
خودتون و بخش دوم يه اسم چرت و پرت(ر.ک امير تتلو!) بخش دوم اسم هرچي ضايع تر باشه بيشتر به
 
 دانلود آهنگاتون کمک مي کنه. اسم هاي پيشنهادي ما واسه اين بخش:کامبيز داغون,اصغر آس و
 
پاس,سامان فاضلاب,کامران غولتشن و…

5-حالا تمام عزم خود رو براي کش رفتن يه بيت درست و درمون جزم کنيد. بيت هاي 50CENT يا 2pac به
 
 شدت پيشنهاد مي شه. بعد از بيت نوبت يه تکسته.لطفا تو اين مبحث از کش رفتن تکست هاي ديگران
 
 خودداري کنيد.

تکست هرچي مزخرف تر باشه بهتر(ر.ک تکست هاي آهنگ هاي ساسي مانکن) از هرچي دم دستتون
 
 اومد واسه قافيه سازي استفاده کنيد(باز هم ر.ک آهنگاي ساسي مانکن)

6-حالا يه استئديئ خوب پيدا کنيد تا بتونيد استعداد خودتون رو تو اون شکوفا کنيد. اگه هيچ استوديويي
 
 به صداي پر مغز ! شما بها نداد سر خورده نشيد بالاخره با يه مي کروفون و يه کامپيوتر هم کارتون حل
 
 مي شه فقط بدون ميکس و مسترينگ!!

7-تو آهنگاي اولتون سعي کنيد يکم بيشتر پول خرج کنيد و با يه رپر يه کم مشهور تر feat کنيد. تو اين
 
مرحله فيت کردن با ساسي مانکن به شدت زياد پيشنهاد مي شه!

8-بهتون تبريک مي گم شما اولين آهنگتون رو فرستادي صفحه اول سايت رپفا!

فاز سوم(مراحل حرفه اي کار)

9-تو دو سه تا آهنگ بعدي هم سعي کن آويزون يه نفر بشي و باهاش بخوني اين جوري بهتره بيشتر
 
شنيده مي شي.

10-حالا که يکم سرشناس شدي راه خودت رو مشخص کن ببين مي خواي چي بخوني: اجتماعي يا
 
6.8 يا پارتي يا ديس لاو

11-حالا وقتشه بايد شجاعت به خرج بدي و اولين آهگ مستقل خودت رو بدي بيرون.اين يه ريسکه يا بين
 
 رپ گوش کن ها پذيرفته مي شي يا بايد رپ رو ببوسي بذاري تاقچه بالا

12-تو آهنگا از ديس کردن رپر هاي ديگه به شدت پرهيز کن چون اولا ديگه ديس کردن قديمي شده .

13-يه مدتي آهنگ نخون اين جوري معروفيتت بيشتر مي شه(ر.ک حسين ابليس يا فلاکت)

14-حالا بايد با برو بکس محلتون يا بکس فاميل يه گروه تشکيل بديد اسمش هم هرچي خواستي مي
 
تونيد بذاريدمثل: اسم محلتون شماره پلاک ماشين بابات,اسم يه جونور,کد شهرتون و…

پ.ن 1: ظهر میام جوابتون رو میدم
پ.ن 2: فردا اگه بلای آسمونی سرم نازل نشه و بتونم میام آپ می کنم آپم مهمه گرفتید؟ پس باید بیاید
پ.ن 3: انقدرا هم مهم نیستا نمی خواد خودتون رو بکشید
بای
نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

بعد از اینکه نسوان محترم در شغلهایی از قبیل رانندگی اتوبوس وکامیون توانایی های بالقوه ی خود را نشان دادند و حماسه سازی کردند ...نوبت آن  رسیده تا با نقل حماسه های باستانی کور کنند چشم حسود امّل  را تا هی افاضه ی چرندیات نفرماید که : روح نقالی حماسه با روح لطیف ضعیفه سازگار نیست و حس وحالی در مخاطب – البته حس وحالی که مورد نظر است! -  به وجود نمی آورد ...

برای رفع این مشکل می توان حماسه را  اندکی تلطیف کرد ( هم محتوایش را هم وزنش را!)که البته گویا کرده اند و نتیجه اش را مشاهده خواهید فرمود...!


آخرین خبر حاکیست که تنی چند از بانوان محترم خود را برای شرکت در مسابقه ی  قویترین مردان ایران آماده می کنند تا بترکد چشم و چرخ حسود!

خب این از این.....و اما این شما و این هم  «نبرد رستم وسهراب به روایت گرد آفرید»(اولین  زن نقال شاهنامه ی ایران که گویا  در تالار فریدون ناصری برنامه اجرا کرده است...!)

چنین یـــــــاد دارم کــــــــه گوشم شنید          مر این داستــــان را ز  گـــــــــــردآفرید:

چــو خورشید  در آسمـــــان   سـر کشید          سیه زاغ – خاک تــــو سرش– پر کشید

تهمتـن ســــــــوی آینــــــــه شـــــد روان          پس آنگــــــــه بپوشید ببــــــــــــر بیان

دو دوری بچرخیـــــــــد و خــــــود را بدید          "چه خوشگل شدم" گفت و از جـــا پرید

در آن آینــــــــه عکس خــــــود بوس کرد          خودش را برای خـــــــودش لـــوس کرد

نهــــــــــــاد آن یل نامی و  تـــــــاج بخش         یکی چــــــــار پایه بـــــــه نزدیک رخش

ســـــوارش شــــــــــــــد و بعـد ویراژداد          بـــــه جولان هـــــــوای درســاژ(1) داد

از آنســـــــــــو شنــــو حــال سهراب یل          کــــه در خوشگلی بود ضــــــرب المثل

در آورد سهــــــــــــراب تی شرت بــــزم           پس آنگـــــه بپوشید خفتـــــــــــان رزم

بر آن زلــــــــــــف عقــــــــرب بمالید ژل          بزد تیـــــــر مژگـــــــان خـــــــود را ریمل

دو ســاعت جلـــــــــــو آینـــــــــه ایستاد          به موهـــــــــای زیبـــــــاش  حالت بدا

بگفتا کـــــــه امروز بـــــــا ماست شانس          به میدان سپس رفت بــــــــا یک آژانس

دو خوشگل به نـــــــــــاز و ادا و قمیش           به میدان رسیدند بــــــــــــا ایش و ویش

خرامــــــــــــــان دو یل پیش هم آمدند            و با غمـــزه مشغــــــــول کل کل شدند!

چنین گفت سهراب یل : کای خـــــرفت           کنــــــون مـــــــــرگ آمــد خِرت را گرفت
 
تهمتن بشـــد قرمـــــــــز و گفت : وا!            چه حرفــــــــــای زشتی! پنــــا بر خــــدا

جلــــــــو رفت رستم ورا کـــــــــرد : اَخ!           دمــــــــاغ حریفش کمــــــی گشت پخ!

بزد جیــــغ : مُردم !  کجــــــــــــایی ننه؟          بیـــــــــــا! این هیولا  منـــــــو می زنه!

در این بیــــــن و در حیص و بیص نبــــرد            تهمتــــن دوبــــــــــاره یکی حمله کرد

کشیـــد آنزمـــــــان گیس سهـــــراب را           بیـاورد بــــــــــر چشـــــــــــــم او آب را
 
سپس یک لگـــد زد به ســــــــاق جوان           که اشک از دو چشمـــــان او شــد روان

سُهی چونکه این ضربه خــورد از رُسی!           بگفت:این تویی یـــا "پائولو روسی"؟(2)

جلـــــــو رفت سهراب یــــل ســــــوی او           گرفت از تهمتـــــن لُپِ چـــــــون هلو !

یکی نیشگـــــــون از لُپــــــــــانش گرفت          تـــــــو گویی کـــــه از درد جانش گرف
 
چنین گفت رستم به هـــــول و ولــــــا:          عجب ناقلایی تو !شیطــــــــــــــون بلا!!

به ناگــــــاه خــــــم شد  به روی زمین            درآورد کفــــــش خودش را بــــــــه کین

بزد بـــــــر ملاجش یکی لنگـــــــه کفش           که شــــــد قسمت عمده ی آن بنفش!

بشـــــــد ضربه ی مغــــــزی آن پور پاک          ولــو گشت حیوونکی روی خــــــــــــاک

بگفتــــــــــا : نشــونت میدم ای خشن!           الهی تو چشمات بره خــــــــاک و شن!!

ز بچه محلهـــــــــای مـــــــا یک نفــــــر           برد ســــــوی رستــــــــم از اینجـــا خبر

که : ای آقـــــــــــا رستم بیـــا زود بــاش         کــه سهرابتــــــــــو کرده اند آش ولاش

چو رستم شنید این یهـــــــو جیغ کشید          یقـــــــــــه هفـــــــــت پیراهنش را درید

بزد چنگ بر لپ که :  رستــــــــم منم!            الهی خــــــــدا بشکنــــــــــــه گردنـــم!

بگفتـــــــا : بابایی! منــــــم پــــــــور تو!          چـــــــــرا وا نکردی چش کورتـــــــــــو!!

پی کشتــــــــــن پــــــــور خــــــود آمدی          دیگه با تــــــــــو قهرم ...تو خیلی بدی!

به مـــامـــانی خــــود نگفتم اگــــــــــــر           یــــــــــــــــه آشی برایت نپختم(!) اگـر

بزد جیغ رستــــــــــــم از این فعـــل بد:           ایشالّا (!) خداونــــد مرگــــــــــــم دهد!

اوا خاک عــــــــــالم! ...تو هستی بابا؟!           بمیرم الهـــــــــی !..نگفتی چــــــــــرا؟

چو گریید  آن شبــــه " لی وان کلیف"!(۴)        کلینکسی آورد بیــــرون ز کیــــــــــف!!

کلینکـــــــــس را اول از هم گشــــــــود           سپس از دل و جــــــان یکی فین نمود!

ز فین فین رستـــــم در آن پهـن دشت           "زمین شش شد وآسمان گشت هشت"!

چو " وی جی"(۵) در آغـــــوش گـــرم پدر ـ         برفت اینچنین جــــان سهــــراب ، در!

.................................................


(1) : در ِ ساژ = به حرکات موزون اسب هنگام طی طریق می گفتند!

(2) :" Paulo rossi" =  از سرداران پا به توپ روم باستان در ۱۹۸۲ سال قبل یا بعد میلاد!!

(۴) : "Lee van cleef" = از "بد" های  معروف و جیره خوار "سرجولئونه" !

(۵) : وی جی : "وی جی بن اِشوینی"! ... مقتول به دست پدر در دیار هندوستان  ، که فردوسی و گردآفرید بخش پایانی داستانشان را از سرنوشت او  اقتباس کرده اند!
نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

ز بچه‌های کودکستان سوال زیر پرسیده شد:
«اتوبوس شکل زیر به کدام طرف حرکت می‌کند؟»

به دقت به شکل نگاه کنید.
جواب سوال بالا را می‌دانید؟
تنها دو جواب وجود دارد: «چپ» یا «راست»
درباره‌اش فکر کنید ...
هنوز نمی‌دانید به کدام طرف حرکت می‌کند؟
عیب نداره! ما به شما می‌گوئیم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تمام بچه کودکستانی‌ها جوابشان این بود: به طرف چپ.
وقتی از آن‌ها پرسیده شد: «چرا فکر می‌کنید که اتوبوس به طرف چپ حرکت می‌کند؟»
جواب همه‌شان این بود: «چون درب اتوبوس دیده نمی‌شود.»
خجالت کشیدید، مگه نه؟
عیب نداره! ناراحت نباشید.



پ.ن1: دیشب که شب آرزو ها بود برای همتون دعا کردم مخصوصا تو پویا(برای کسب اطلاعات بیشتر به پی نوشت زیر مراجعه بفرمایید)

پ.ن2: دیروز که برام اون نظرات رو گذاشتی خیلی فرق کردم خیلی یهنی سهی کردم خودمو شاد کنم امرزو حالم خیلی بهتره خیلی ممنون داداش پویای گلم

پ.ن3: برای تمام نظراتی که برام گذاشتید و برام ناراحت بودید ممنونم لیلا جونم ممنون

پ.4: پویا دیگه از این حرفا نمیزنی باشه؟؟؟؟؟

موفق باشید

بای

نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

میدانید چرا ناپلئون همیشه از كمر بند قرمز استفاده میكرده و این كه حكمت كمربند ناپلئون چیست ، این سوال برای خیلیها پیش آمده و جواب آن فقط یك جمله است : از كمربند قرمز استفاده میكرده تا از افتادن شلوارش جلوگیری كند
آخرین دندانی كه در دهان دیده می‌شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی
چطور می‌شود چهارنفر زیر یك چتر به‌ایستند و خیس نشوند؟ وقتی هوا آفتابی باشد این كار را انجام دهند
چرا لك‌لك موقع خواب یك پایش را بالا می‌گیرد؟ چون اگر هر دو را بگیرد، می‌افتد
چرا دود از دودكش بالا می‌رود؟ چون ظاهرا چاره دیگری ندارد
شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیه ؟هر دو تاشونو دیر كشیدن بیرون
اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چیست؟ طلاق
چه طوری زیر دریایی بعضیها رو غرق می‌کنن؟ یه غواص میره در می‌زنه
اگه یه نقطه آبی روی دیوار دیدید كه حركت می‌كند چیست؟ مورچه‌ای است كه شلوارلی پوشیده
بعضی ها را چگونه برای همیشه می‌شود سر كار گذاشت؟ در دو روی یك كاغذ می‌نویسم: «لطفاً بچرخانید»
چرا بعضیها با دو دستشان دست می‌دهند؟ چون فرق دست راست و چپشونو بلد نیستند
چرا فیل از «سوراخ سوزن» رد نمی‌شه؟ برای اینكه ته دمش «گره» داره

 
پ.ن 1: میشه هر روز خودتون سربزنید؟ می دونید که هر روز آپ می کنم پس سربزنید چون فقط به چند نفر می رسم خبر بدم
پ.ن 2: روزا خیلی تکراری شدن نه؟ صبح پا میشی مثل همیشه بهدشم شب می خوابی مثل همیشه حالم از این روزا بهم می خوره
پ.ن 3: دعا دعا دعا برام فقط دعا کنید حالم خیلی بده(وضعیت روحی رو میگم نه جسمی)
پ.ن 4: آپم مثلا طنزه! واقعا خنده داره ؟ خوب چه کنم دیگه دفعه ی دیگه یا عکس طنز میذارم یا تست هوش
پ.ن 5: این متن کوچولو رو هم بخونید بهد برید گفتم همش طنز اما این جا پی نوشته :

چشم های من
این جزیره ها که در تصرف غم است
این جزیره ها کا از چهار سو محاصره است
در هوای گریه های نم نم است
گرچه گریه های گاه گاه من
آب می دهد درخت درد را
برق آه بی گناه من
ذوب می کند
سد صخره های سخت درد را
فکر می کنم
عاقبت هجوم ناگهان عشـق
فتح می کند
              پایتخت درد را

دوهستون دارم
بای

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.
من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.
از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه(!!!) نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت............................................. !
نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

علت قبول نشدن در كنكور ؟! چرا كه سال فقط 365 روز است. در حالی كه:

1) سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است كه به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یك فرد نرمال مشكل است. بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند.

3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است كه جمعا" 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.

4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد كه جمعا" 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند.

5) طبیعتا" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.

6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفنی لازم است. چرا كه انسان موجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند.

7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.

8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.

9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند.

10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است .

11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.

12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!

نتیجه ی اخلاقی: پس یك داوطلب نرمال نمیتواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد . 



پ.ن 1: دلم براتون خیلی تنگیده بود اگه شد فردا هم آپ می کنم.

پ.ن 2: این مطلب خیلی قدیمیه اما چون کنکور نزدیکه برا کنکوری ها گذاشتم.

پ.ن 3: برای کنکوری ها+قبض تلفن خودمون+قبض تلفن خیلی ها که با کارت میان نت+قبض تلفن پویا+برای غم ها و بدبختی های من دعا کنید.

پ.ن 4: من می خواستم تو این وب مطلب طنز بذارم نه بدبختیای خودمو نمی خوام دیگه شعر غمگین بذارم یا یه متن غمگین بنویسم یه جای دیگه می نویسم تو یه وب دیگه می خوام آزادانه بنویسم می نویسم فقط واسه دل خودم.

پ.ن5:امروز که بگذرد

نمی دانم چند روز میشود

اما نمی گذرد...

موفق باشید

بای

نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin